تبليغاتX
چهار فصل

چهار فصل

وقتی تو نیستی ماه سر قرار پنجره نیست...

نه می تونم دورشم از تو ، نه می تونم که بمونم

من نه شاهزاده ی عشقم ، نه شهاب آسمونم

تو نه نیستی و نه هستی ، دیگه خسته ام از خیالات

مونده بی جواب و مبهم ، توی زندگیم سوالات

تو یه رنجی تا همیشه اگه جون نگیره ریشه ، اگه باز بگی نمی شه

اگه یک روزی بدونم بودن و موندن یادت واسه قلب عاشق من که یه عمری عاشقت بود مثل درد زهر نیشه

تو که هستی ، زندگی هست ، قدرت هر خستگی هست

می شه دست قسمتو بست ، زیر ذره های لعنت که یه دشمنه تو خلوت که می کوبه ، می سوزونه هر خیال عاشقونه ، بود و خوند و موند و نشکست

نه می تونم دورشم از تو (نه می تونم دورشم از تو)

نه می تونم که بمونم (نه می تونم که بمونم)

من نه شاهزاده ی عشقم (من نه شاهزاده ی عشقم)

نه شهاب آسمونم

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:27 توسط همیشه بهار| |

وعشق

برای تهمت

بهترین بهانه بود....

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:21 توسط همیشه بهار| |

خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا مي‏دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است
.
خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است
.
خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‏اي است
.
خدايا! ارشادم كن كه بي‏انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد
.
خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي‏احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است
.
خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم
.
خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند
.
خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل طوفان‏ها هستم، به من ديده‏اي عبرت‏بين ده، تا ناجيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم
.
خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم كه مرا در زمره ستم‏گران و ظالمان قرار ندهي
.
خدايا! مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند
.
خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تادر غوغاي كشمكش‏هاي پوچ مدفون نشوم
.
خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش
.
خسته ‏ام، پير شده‏ام، دل‏شكسته‏ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس مي‏كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع مي‏كنم، و مي‏خواهم فقط با خداي خود تنها باشم
.
خدايا! به سوي تو مي‏آيم، از عالم و عالميان مي‏گريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:18 توسط همیشه بهار| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

كدهای جاوا وبلاگ




انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس