|
یاد دبستانمون افتادم .....
كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد.پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد.پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود.او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد *********************** برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود .ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبری و مسافران قطار مردند *********************** اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و كور بود .الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند ************************** او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد *************************** او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد ****************************
سلام بر بهار كه دست هايش پر از شكوفه های سرخ و سفيد است سلام بر بهار كه از هر كجا كه می گذرد رد سبزی بر جای مي گذارد حیات در حیاطمان من دارم ميرم فكر نمي كنم ديگه همديگر رو ببينيم من و فراموش كن و به خاطر تمام بدي هام من و ببخش ... ...بقیه در ادامه مطلب
من گفته ام من مهربان پروردگار قادری دارم كه می بخشد مرا آیا به جز این است؟ خدایا بین من با آنكه نامت را نمی خواند، فرقی نیست؟ اگر من را به عدلت در میان آتش اندازی، میان هلا ای مردمان من مهربان پروردگار قادری دارم چه پیوندی میان آتش و قلبی كه مهر تو در آن پیداست؟ و گیرم صبر بر آتش ولیكن صبر بر دوری تو هرگز خدایا خوب می دانم مرا تنها نمی خواهی خدایا راست می گویی غریب این زمین خاكیت جز تو كه را دارد؟ مرا مهمان دنیای خودت كردی كریما تو پذیرایی از مهمان خود را خوب می دانی تو صاحبخانه خوبم تو ظرف خالی مهمان خود را دوست می داری؟ خداوندا مرا ج تو خدایی نیست شهادت می دهم من قلب پاكی را برای مهرورزی دارم اما خوب چه باك ار آن كه گاهی هم بگیرد او گواهی می دهم من جلوه ای از ذات پاك كبریا هستم و من هستم كه او می خواست من باشم و می خواهم كه من آنگونه ای باشم كه می خواهد بیا ای مهربان همراه خوب مهر آیینم ، بخوان با من بخوان زیرا اگر باهم بخوانیمش جواب هردومان را زود خواهد داد خداوندا تو را من دوست می دارم و می دانم تو نور آسمانها و زمین هر لحظه با من از خودم نزدیك تر هستی تو گرمای محبت را عنایت كن زمینی بنده ام اما یقینی آسمانی را عطایم كن خدایا مزه زیبای بخشش را به كام قلب ما بنشان خدایا من چه می گویم چنانم كن كه می خواهی مرا آن كن كه می دانی...!!
و در آخر سوگند به عشق که در غم و شادی با هم باشیم و شریک هم
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده
|
About![]()
در خيالمان كلبه اي ساخته ايم Archivesاردیبهشت 1388اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 Links
* مرداب* |