تبليغاتX
چهار فصل


چهار فصل

وقتی تو نیستی ماه سر قرار پنجره نیست...

شوهر برنامه نويس

شوهر: سلام من
log in
كردم


زن: لباسي رو که صبح بهت گفتم خريدي؟


شوهر:
Bad command or File name.


زن: ولي من صبح بهت تاکيد کرده بودم!


شوهر:
Syntax Error, Abort, Retry, Cancel.


زن: خوب حقوقتو چيکار کردي؟


شوهر:
File in Use, Read only, Try after some Time. 

    
زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.


شوهر:
Sharing Violation, Access Denied.


زن: مي دوني، ازدواج با تو واقعا يک تصميم اشتباه بود.


شوهر:
Data Type Mismatch.


زن: تو يک موجود بدرد نخور هستي.


شوهر:
By Default.


زن: پس حداقل بيا بريم بيرون يه چيزي بخوريم.


شوهر:
Hard Disk Full.


زن: ببينم ميتوني بگي نقش من تو زندگي تو چيه؟


شوهر:
Unknown Virus Detected.


زن: خب مادرم چي؟


شوهر:
Unrecoverable Error.


زن: و رابطه تو با رئيست؟


شوهر:
The only User with Write Permission.

 


زن: تو اصلا منو بيشتر دوست داري يا کامپيوترتو؟


شوهر:
Too Many Parameters.


زن: خوب پس منم ميرم خونه بابام.


شوهر:
Program Performed Illegal Operation, It will be Closed.


زن: خوب گوشاتو بازکن، من ديگه بر نميگردم!


شوهر:
Close all Programs and Logout for another User.


زن: مي دوني، صحبت کردن باتو فايده نداره، من رفتم.


شوهر:
Its now Safe to Turn off your Computer

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386| ساعت 12:32| توسط همیشه بهار| |

روبه رو ايستاده بود

سرشو انداخت پايين گفت : دوست ندارم .

يه لحظه شوکه شدم . سرشو انداخته بود پايين . تو چشمام نگاه نمي کرد .دستو بردم زير

 

چونش سرشو بلند کردم، به زور پايين رو نگاه مي کرد . تو چشمام نگاه نمي کرد .

گفتم : تو چشمام نگاه کن . چي گفتي ؟ يه بار ديگه تکرار کن .

اشک از چشماش سرازير شد

گفتم : عزيزکم ، فقط يه بار ديگه بگو چي گفتي ؟ جان من .

فقط سرشو انداخته بود پايين هيچي نمي گفت و اشک مي ريخت .با دستم آروم اشکاشو پاک

 

 کردم ، اما انگار که سيل بود . ولي چقدر اروم بود .

گفتم : بهت بدي کردم ؟

گفت : نه

گفتم : دروغ گفتم ؟ جايي صداقت نداشتم ؟

گفت : نه

گفتم : اذيتت کردم .

گفت : نه

گفتم : پس حتماً خسته شدي از من . از دوست دارم گفتن هام .

گفت : نه

گفتم : پس چي ؟

سکوت .

گفتم : تو چشمام نگاه کن .

مثل هميشه به حرفم گوش کرد و آروم آروم مردمک چشماشو . اون چشماي قشنگ و

 

خوشگلشو چرخوند به طرف من . حالا بهتر مي تونستم ببينيم که اون اشکا چطور آروم

 

مي ريزن رو گونه هاش .

گفتم : خب بگو . فقط براي يکبار ديگه .

مي خواست دوباره سرشو بگيره پايين که دستمو گرفتم زير چونش و گفتم : نه . تو چشمام

 

 نگاه کن و بگو .

اشک بيشتر از چشماش ميومد .

با اون صداي نازش اسممو صدا کرد

 

گفتم : بله  عزیزم

گفت : به خدا .... به خدا .... به خدا دوست ... دارم

يه لحظه گريم گرفت . چشمامو بستم که اشکامو پاک کنم ، وقتي باز کردم ديدم پشت به من

داشت ميرفت ، هر چي فرياد کشيدم انگار صدامو نميشنيد به سمتش دويدم اما هر لحظه

دورتر ميشد . رفت و من هيچوقت بهش نرسيدم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386| ساعت 5:11| توسط همیشه بهار| |

دخترها مثل سيب هاي روي درخت هستند. بهترين هايشان در بالاترين نقطه درخت

 

قرار دارند. پسرها نمي خواهند به بهترين ها برسند چون مي ترسند سقوط کنند و

 

زخمي بشوند، بنابراين به سيب هاي پوسيده روي زمين که خوب نيستند اما به

 

دست آوردنشان آسان است، اکتفا مي کنند. سيب هاي بالاي درخت فکر مي کنند

 

 مشکل ازآنهاست درحالي که آنها فوق العاده اند. آنها فقط بايد منتظر آمدن پسري

 

بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بيايد.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386| ساعت 4:22| توسط همیشه بهار| |

غروب پاییزه دلم غمنگیزه......

 

هی پاییز اومد، بهاری که عاشق بودو زرد شد  تو زمستون گل سرما شد و

یخ زد ،برای مردن جان به جان تسلیم بود

 

زیر برف چشماسو آروم بستو پر زد  که یکی نورشو تابوند

 دست گرمش به تنش خوردو صداش کرد :

 

  اشکه یخ زدش آبشدو بر گونه هاش فرو ریخت تنه خستشو بلند کردو نگاه

کرد به اطراف همه شادی همه سبزیو طراوت

 

امروز قلب دگری داشت توی دستاش پر از گلای خشبو

 

فصل باروری دوباره .

 

 تنها رویه برفا یه رد پا بود ، اما بوسه گرمش رویه گونه هاش جا مونده

 

 

نگاه به آسمون کردو صدا زد : همه شکرو همه شکر

 

فصل پاییز است از بلای آن برج سیاه

  نیزه های سرد می بارد

 از درخت آسمان بر چشم عریان قطره های برگ می بارد

 

نرگس و ریحان و سنبل بار و بندیل سفر بستند و در آرامش پژمردگی، آواز

سر دادندو در آوازشان دیریست قطره های اشک می بارد

زاغک پر مدعا با دو چشمی همچو اختر های انتظاری سخت می کاود

دانه زرین گندم در دل خاک سیاه

راز و ناز دلبری را با دو دست کوچکش فریاد می دارد

ضربه های چون پتک تلنگرهای او

بر کمان سرزده از چوب تاغ

لحظه ای پیدایی شب در دو چشم بی صفای ساربان را باد می آرد

 

من نشسته در کناری همدم باد صبا

قصه های وصل بی فرجام دنیا را برایم نرم می خواند

و به دور از دشت افکارم سراپاگوشم و این قصه ها-

پاره ای از خرمن غم های دل را سخت می کاهد

جمله هایش تا بدینجا منتهی گشته، که آیا بعد از این ایام تنگ

 روزگار بخت می آید؟

من به دنبال جواب این سوال

غرق در افکار خویش، تا بدینجا خوانده ام

 نیل مقصود این چنین

 جنبشی در بدترین لحظه های مرگ می خواهد

مدتی مدهوش این افکار بی جان گشته ام

تا که نا گه تک تک ساعت به یاری دلم از لحظه های تنگ می آید

 

یاد میارم که پاییز است و بعد از آن زمستان دراز

تا رسیدن

 آرمیدن در کنار جویباران بهار 

 

   انتظاری سخت می باید

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386| ساعت 4:41| توسط همیشه بهار| |

   سلام به همه دوستای خوب و همشهری های عزیزم

 

 

 و با این که اونجا نیستم ولی با تمام وجود خوانسارو دوست دارم و دلم براش

                   

  پر می زنه

 بهارش . پاییزش . زمستونش . تابستونش. محرمش . 13 بدر با بچه ها .....   

    عشقو صفا ......

                           یادش بخیر

 دوباره ميسازمت وطن 

 اگر چه با خشت جان خويش

Tavalode khaharam va hameie mehriayaie  mizoon mobarak

 

ستون به سقف تو ميزنم

 

 دوباره می گویم از تو گل

 

 به ميل نسل جوان تو

 

قرارمون یادت نره دیر نکنی...................................................................................................

            

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386| ساعت 6:23| توسط همیشه بهار| |















قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت

كدهای جاوا وبلاگ




انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس