چهار فصل
وقتی تو نیستی ماه سر قرار پنجره نیست...
شوهر برنامه نويس روبه رو ايستاده بود چونش سرشو بلند کردم، به زور پايين رو نگاه مي کرد . تو چشمام نگاه نمي کرد . کردم ، اما انگار که سيل بود . ولي چقدر اروم بود . خوشگلشو چرخوند به طرف من . حالا بهتر مي تونستم ببينيم که اون اشکا چطور آروم مي ريزن رو گونه هاش . نگاه کن و بگو . گفتم : بله عزیزم داشت ميرفت ، هر چي فرياد کشيدم انگار صدامو نميشنيد به سمتش دويدم اما هر لحظه دورتر ميشد . رفت و من هيچوقت بهش نرسيدم . دخترها مثل سيب هاي روي درخت هستند. بهترين هايشان در بالاترين نقطه درخت قرار دارند. پسرها نمي خواهند به بهترين ها برسند چون مي ترسند سقوط کنند و زخمي بشوند، بنابراين به سيب هاي پوسيده روي زمين که خوب نيستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا مي کنند. سيب هاي بالاي درخت فکر مي کنند مشکل ازآنهاست درحالي که آنها فوق العاده اند. آنها فقط بايد منتظر آمدن پسري بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بيايد.
غروب پاییزه دلم غمنگیزه...... هی پاییز اومد، بهاری که عاشق بودو زرد شد تو زمستون گل سرما شد و
یخ زد زیر برف چشماسو آروم بستو پر زد که یکی نورشو تابوند
دست گرمش به تنش خوردو صداش کرد :
کرد به اطراف همه شادی همه سبزیو طراوت امروز قلب دگری داشت فصل باروری دوباره . تنها رویه برفا یه رد پا بود ، اما بوسه گرمش رویه گونه هاش جا مونده نگاه به آسمون کردو صدا زد : همه شکرو همه شکر
فصل پاییز است از بلای آن برج سیاه نیزه های سرد می بارد از درخت آسمان بر چشم عریان قطره های برگ می بارد نرگس و ریحان و سنبل بار و بندیل سفر بستند و در آرامش پژمردگی، آواز
سر دادندو در آوازشان دیریست قطره های اشک می بارد
زاغک پر مدعا با دو چشمی همچو اختر های انتظاری سخت می کاود دانه زرین گندم در دل خاک سیاه راز و ناز دلبری را با دو دست کوچکش فریاد می دارد ضربه های چون پتک تلنگرهای او بر کمان سرزده از چوب تاغ لحظه ای پیدایی شب در دو چشم بی صفای ساربان را باد می آرد من نشسته در کناری همدم باد صبا
قصه های وصل بی فرجام دنیا را برایم نرم می خواند و به دور از دشت افکارم سراپاگوشم و این قصه ها- پاره ای از خرمن غم های دل را سخت می کاهد جمله هایش تا بدینجا منتهی گشته، که آیا بعد از این ایام تنگ روزگار بخت می آید؟ من به دنبال جواب این سوال غرق در افکار خویش، تا بدینجا خوانده ام نیل مقصود این چنین جنبشی در بدترین لحظه های مرگ می خواهد مدتی مدهوش این افکار بی جان گشته ام تا که نا گه تک تک ساعت به یاری دلم از لحظه های تنگ می آید یاد میارم که پاییز است و بعد از آن زمستان دراز تا رسیدن آرمیدن در کنار جویباران بهار انتظاری سخت می باید و با این که اونجا نیستم ولی با تمام وجود خوانسارو دوست دارم و دلم براش پر می زنه بهارش . پاییزش . زمستونش . تابستونش. محرمش . 13 بدر با بچه ها ..... عشقو صفا ...... یادش بخیر Tavalode khaharam va hameie mehriayaie mizoon mobarak قرارمون یادت نره دیر نکنی...................................................................................................
شوهر: سلام من log in كردم
زن: لباسي رو که صبح بهت گفتم خريدي؟
شوهر:
زن: ولي من صبح بهت تاکيد کرده بودم!
شوهر:
زن: خوب حقوقتو چيکار کردي؟
شوهر:
زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.
شوهر:
زن: مي دوني، ازدواج با تو واقعا يک تصميم اشتباه بود.
شوهر:
زن: تو يک موجود بدرد نخور هستي.
شوهر:
زن: پس حداقل بيا بريم بيرون يه چيزي بخوريم.
شوهر:
زن: ببينم ميتوني بگي نقش من تو زندگي تو چيه؟
شوهر:
زن: خب مادرم چي؟
شوهر:
زن: و رابطه تو با رئيست؟
شوهر:
زن: تو اصلا منو بيشتر دوست داري يا کامپيوترتو؟
شوهر:
زن: خوب پس منم ميرم خونه بابام.
شوهر:
زن: خوب گوشاتو بازکن، من ديگه بر نميگردم!
شوهر:
زن: مي دوني، صحبت کردن باتو فايده نداره، من رفتم.
شوهر:
سرشو انداخت پايين گفت : دوست ندارم .
يه لحظه شوکه شدم . سرشو انداخته بود پايين . تو چشمام نگاه نمي کرد .دستو بردم زير
گفتم : تو چشمام نگاه کن . چي گفتي ؟ يه بار ديگه تکرار کن .
اشک از چشماش سرازير شد
گفتم : عزيزکم ، فقط يه بار ديگه بگو چي گفتي ؟ جان من .
فقط سرشو انداخته بود پايين هيچي نمي گفت و اشک مي ريخت .با دستم آروم اشکاشو پاک
گفتم : بهت بدي کردم ؟
گفت : نه
گفتم : دروغ گفتم ؟ جايي صداقت نداشتم ؟
گفت : نه
گفتم : اذيتت کردم .
گفت : نه
گفتم : پس حتماً خسته شدي از من . از دوست دارم گفتن هام .
گفت : نه
گفتم : پس چي ؟
سکوت .
گفتم : تو چشمام نگاه کن .
مثل هميشه به حرفم گوش کرد و آروم آروم مردمک چشماشو . اون چشماي قشنگ و
گفتم : خب بگو . فقط براي يکبار ديگه .
مي خواست دوباره سرشو بگيره پايين که دستمو گرفتم زير چونش و گفتم : نه . تو چشمام
اشک بيشتر از چشماش ميومد .
با اون صداي نازش اسممو صدا کرد
گفت : به خدا .... به خدا .... به خدا دوست ... دارم
يه لحظه گريم گرفت . چشمامو بستم که اشکامو پاک کنم ، وقتي باز کردم ديدم پشت به من ![]()


،برای مردن جان به جان تسلیم بود
توی دستاش پر از گلای خشبو 

سلام به همه دوستای خوب و همشهری های عزیزم
دوباره ميسازمت وطن
اگر چه با خشت جان خويش
دوباره می گویم از تو گل
به ميل نسل جوان تو
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |

