چهار فصل
وقتی تو نیستی ماه سر قرار پنجره نیست...
چه غریب است نگاه ماه در شب سلام ای غروب غریبانه دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای قصه عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای قطره شعر شبانه خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته تو تنها نمی مانی ای مانده بی من تو را می سپارم به دلهای خسته تو را می سپارم به مینای مهتاب تو را می سپارم به دامان دریا اگر شب نشینم اگر شب شکسته تو را می سپارم به رویای فردا به شب می سپارم تو را تا نسوزد به دل می سپارم تو را تا نمیرد اگر چشمه واژه از غم نخشکد اگر روزگار این صدا را نگیرد خداحافظ ای برگ و بار دل من خداحافظ ای سایه سار همیشه اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم خداحافظ ای نوبهار همیشه 
چه غریب است نگاه مادرم
در چارچوب حبس قاب عکسش
چه غریب است نگاه آسمانم
پیرهن تیره ی اطلس پود و زرباف
چه می ارزد میان تاریکی شبها
سکه ی نقره به دست کودکی کور،
چه می ارزد به عمری اینگونه نابود
چه غریب است نگاه خسته ی خاک
دست پینه بسته اش خالی از باد،
بازوانش ناتوان و بس نزار
چه غریب است، بی شرمی انسان ناپاک
شرم دختر هفت ساله ی بنای پیر
چه می ارزد در خیابانهای تزویر
عمر این لحظه به اندازه یک فنجان قهوه است
نمی ارزد به کامی و سخت تلخ است !
عبدالناصر صبوری
یک فنجان قهوه
14/2/86
01-تهران

| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |



